X
تبلیغات
من و مبینا
اینم یه روز بهاری توی گندم زارها




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 19:3 | نویسنده : مامان جون |


خیلی میگذره از آخرین باری که مطلب گذاشتم 

ولی واقعا سرم شلوغ بوده دخملکم

این روزا مبینا همش منتظر تابستونه

آخه همه کارای مورد علاقه ش تو تابستون اتفاق میافته

هوا گرم میشه و میتونه استخرشو بیاره تو حیاط و بازی کنه

میتونه مسافرت بره

نی نی شون هم دنیا میاد

به همین خاطر هر روز صبح که از خواب پا میشه

اولین سوالش اینه که 

تابستون شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟



موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، مبيناي شيرين

تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 12:6 | نویسنده : مامان جون |

گفته بودی ،

که چرا محو تماشای منی؟؟

و انچنان مات ،

که یک دم مژه بر هم نزنی؟؟

مژه بر هم نزدم تا که ز دستم نرود،

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی




موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، براي تو عزيزتزينم

تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 12:10 | نویسنده : مامان جون |
وقتی مبینا قهر میکنه



موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، مبيناي شيرين

تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 13:45 | نویسنده : مامان جون |

اینم از دریای مبینا


عاشق این خنده هاتم مبینای باب اسفنجی

(شمال تابستان 92)



موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، مبيناي شيرين

تاريخ : سه شنبه دوازدهم آذر 1392 | 15:27 | نویسنده : مامان جون |

  

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست

میلادتو معراج دست های من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم



ماشالله نمک داره

همیشه شاد و سلامت باشی گلم




موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، مبيناي شيرين ، براي تو عزيزتزينم ، رشد مبينا

تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 15:1 | نویسنده : مامان جون |

من با مبینا جون هر روز سر اینکه اول صبحونه بخوریم یا

اول بستنی بحث داریم . تا بلاخره مبینا خانم یه راه حل 

پیدا کرد  : 

بستنی رو بریزیم تو تخم مرغ بخوریم

به این نتیجه می رسیم که مبینا به هیچ وجه از بستنی نمی گذره



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 16:16 | نویسنده : مامان جون |



مبینای من امروز وقتی از حمام اومد بیرون

فورا دست به کار شد که به مامان تو ناهار

درست کردن کمک کنه

فداش بشم که بزرگ شده دیگه




تاريخ : جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 12:23 | نویسنده : مامان جون |

دیشب تو ماشین به مبینا گفتم: ببین مامان شب شده

رنگ آسمون سیاه شده 

مبینا گفت: کثیف شده باید بشوریمش



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 17:17 | نویسنده : مامان جون |

ديروز مبينا خانم داشت تو باغچه چاله درست مي كرد

بعد يه نارنج انداخت توش و چاله رو با خاك پر كرد

بعد يه كم نگاش كرد و به من گفت: حالا پيداش كنم؟؟؟

فقط ميخواستم بخورمش

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 | 11:59 | نویسنده : مامان جون |

عسلکم امروز 93 بار برات شمع روشن کردم

و تو فوت کردی و دست زدی اما بازم سیر نشدی

فقط خسته شدی و این داستان به روزهای دیگه موکول شد

یه روز با مامان یه روز با بابا 

همه سالی یه بار تولد میگیرن و شمع فوت میکنن اما مبینا روزی یه بار




تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 15:30 | نویسنده : مامان جون |

امروز یخچال فریزر رو از تو برق کشیدم تمیزش کنم

درشو باز گذاشته بودم یخا آب شه ، مبینا بلا اومده

جلوش وایساده خودشو جمع کرده میگه : وای سردمه

درو ببند ، سردم شد!!!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 16:14 | نویسنده : مامان جون |

امروز مبینا یه کلمه جدید به کار برد که نمیدونستم چی میگه

مبینا: مامان ناحارت شدم

مامان : چی شدی؟

مبینا: ناحارت شدم

بعد از کلی فکر کردن فهمیدم دخترم میگه ناراحت شدم

وای نمی دونی کلی بغلش کردم و بوسش کردم از این شیرین زبونیش



موضوعات مرتبط: مبيناي شيرين

تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 8:50 | نویسنده : مامان جون |
    

مبیناز من عاشق نقاشی کردنه و استعداد خیلی خوبی هم داره

دخترم خیلی خلاقه ، برا خودش یه سری دایره و خط میکشه

شبیه هر چی که شد اسمش رو میگه

مثلا یه روز دوتا دایره چسبیده به هم کشید بعد بلند گفت :

مامان مامان عینک کشیدم

یا یه بار یه بیضی و یه خط رو به هم وصل کرد و گفت:

مامان قاشق کشیدم

وای که چقدر ذوقشو می کنم 

فقط یه مشکل داره وقتی میخواد چیزی رو رنگ کنه خطش میزنه....



موضوعات مرتبط: مبيناي شيرين

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 23:42 | نویسنده : مامان جون |


یا علی اصغر


موضوعات مرتبط: عكس هاي مبينازي ، مبيناي شيرين ، اولين ها

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 15:56 | نویسنده : مامان جون |